راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

تولد 1 سال و 7 ماهگی ستاره کوچولوی مامان

  امروز دخترکم، عروسکم 18 ماهگیش تمام شد و رفت و 19 ماهگی .            من و بابایی امروز یه دو ساعتی مرخصی ساعتی گرفتیم تا رامیلا خانم رو ببریم بهداشت چون واکسن 18 ماهگیش رو تو محمود آباد زده بود و اینجا ( یعنی شهر خودمون ) پرونده داره باید توی پروندهش حتماً ثبت بشه گفتیم با یک تیر دو نشون بزنیم به همین خاطر بردیمش بهداشت که هم خیالمون از سلامتیش راحت بشه و هم پروندهش تکمیل بشه، خدا رو شکر بهمون گفتن که همه چی خوبه و سالمه یعنی از نظر وزن و قد و اندازه دور سر متناسب با سنش است نرماله .     خدایا ممنونم بابت این هدیه و پرنسس زی...
13 مهر 1390

کلمات بامزه

  راميلا يك سري از حرفهاي جالب مي زنه كه لازم دونستم اين حرفاش هم بنويسم تا وقتي بزرگ شد ببينه و بخونه كه كلمات رو چطور ادا مي كرد . براي مثال راميلا خانم به : مامان ساناز ميگه : مامان ناناز بابا اتابك ميگه : بابا اتا مادر مامان ميگه : آنا پدر مامان ميگه : بابايي مامان پدر ميگه : مامانا   دايي آرش ميگه : دايي آري   دايي تايماز ميگه : دايي تامي   عمو مهران میگه :  عمو   زن عمو لیلا میگه : لییلا عمو رامیار میگه : لاملار زن عمو مهرنوش میگه : كاله دختر عمو آیناز میگه : آیناس پسر عمو علي ميگه : علي عمو...
12 مهر 1390

داستان مسافرت 4

وقتی از نمک آبرود بر می گشتیم تصمیم گرفتیم که تو یکی از رستورانها شاممون رو بخوریم و بعد برگردیم خزر شهر چون دیر شده بود ساعت هم حدوداً 11 بود همه خسته گرسنه بودن خلاصه رفتیم یک رستوران سفارش غذا دادیم بعد از غذا خوردن راه افتادیم به سمت ویلا. وقتی رسیدیم تا بچه ها رو آروم کردیم که بخوابونیم ساعت نزدیکای 3 بود. رامیلا کمی بیتابی می کرد یه یک ساعتی گذشت که با صدای گریه رامیلا از خواب بیدار شدم و هر کاری می کردم  که آروم بشه نمی شد بعد متوجه شدم که حالش خوب نیست و هم آورد بالا، بعد از این هم تا بلندش کردم و بردمش توی حمام و لباساشو عوض کردم و دست و روشو تمیز کردم 1 ساعتی طول کشید خانم هم چون حالش بد بود و خ...
10 مهر 1390

جایزه

سلام دوستان گلم رامیلا به مناسبت ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها و روز دختران برنده جایزه شد که جایزه دختر گلم اینکه عکسشو در منوی کاربی 3000 بار نشان می دهند . ...
8 مهر 1390

داستان مسافرت 5

13/6/90 رامیلا خانم 1 سال و نیمه شد و موقع واکسن 18 ماهگیش بود بخاطر اینکه آن روز نتونستیم ببریمش و واکسنشو بزنیم گذاشتمش برای روز بعد که وقتی از بچه ها جدا شدیم و رفتیم به سمت برج شب شده بود، رسیدیم خونه از فرصت استفاده کردم رامیلا رو بردم حمام چون وقتی واکسن بزنه تا 48 ساعت نباید به پاش و جای واکسنش آب ریخته بشه خلاصه بردمش حمام و خانم تمیز و خوشگل اومد بیرون و شیر خورد و خوابید. صبح زود بیدار شدم و  رامیلا کوچولو رو آماده کردم برای بردن به درمانگاه و وسایلمون هم تا حدودی جمع کردم که بعد از اینکه از درمانگاه اومدیم راه بیافتیم، بخاطر این اتا بابای رامیلا و عمو مهران رامیلا رو بردن برای واکسن و گفتن من نرم تا کارها...
8 مهر 1390